برگرد!از پیج کوچه هنوز بوی آفتاب می آید.

جنگ

جنگ

همیشه بوی خون نمی دهد ،

بوی باروت نمی دهد،

گاه

عطر ملایمی در فضا می پیچد. 

در جیب سرباز جوان 

زنی نشسته است 

که با شلیک هر گلوله 

روسری اش را محکم تر می کند. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آبان 1393ساعت 12:36  توسط نودهی  | 

تولد

ایلیای عزیزم تولدت مبارک 

فقط همین 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 0:34  توسط نودهی  | 

کبریت

کبریت بکش 

و جهان را با شعله ای به هم برسان 

شاید به هم نزدیک تر شویم 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 18:10  توسط نودهی  | 

تاریخ

تاریخ که می خوانم 

هوس می کنم 

روی مدارهای بسته ی زمین بایستم 

روسری ام را محکم تر کنم 

و فکر کنم 

به انقلابی که در عکس زنان مدفون شده است ،

به تفنگ هایی که بی اراده به جنگ جهانی دوم راه پیدا کردند،

 به مردانی که بدون اجازهاز همسرانشان ،خواب های عجیبی دیده اند

فکر کنم به واژه هایی که از قلم افتاده اند، 

وحتی فکر کنم

به تو

که در آستانه ی بلوغ یک روز زمستانی به تاریخ پیوستی

هوس می کنم فکرکنم به تو

تو!

چقدر فکر کرده ا ی 

به زوزه های این صندلی که مدام توی سرم رژه می رود؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت 15:16  توسط نودهی  | 

پاییز

((عمرمان گذشت تا باورمان شد ,

آنچه که باد برد؛

 ما بودیم نه برگ پاییزی ...))

دیگری فرموده 




+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 15:27  توسط نودهی  | 

...

حسادت ميكنم

به درخت همسايه

هميشه سرش شلوغ است

هيچ وقت مُسكن نمي خورد

دكتر نمي رود

حتي براي پرنده اي دانه نمي پاشد..

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1392ساعت 19:46  توسط نودهی  | 

...

سرم

آشیانه پرندگانیست

که در دوربین شکارچیان  تخم می گذارند.

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1392ساعت 10:2  توسط نودهی  | 

پیشکش..

درد تا استخوان این شعر بالا آمده است

واژه های روبروی هم

نشسته اند تا دیوار عصر را بالا ببرند،

زن ،

گیسوانش قد بکشد روی شناسنامه پسرش

آرام

درد تا جمجمه اش تیر بکشد

ویک شعر سپید

به بلوغ زودرس برسد.

بانو!

درد ،تا عصر یک جمعه

خمیازه کشیده

تا تابوهای قصه را

به زانو درآورد

شاید کلاغ این قصه پر نگیرد ،

پهلوی تو

روبروی درهای بسته تاریخ

میخ شود.

و تاریخ چند قدم مانده به غروب

یک مرثیه نو

روی حافظه این شعر بالا آورد

درد ...

بانو !

درد تا گلوی این شعر ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 21:21  توسط نودهی  | 

...

ته مانده ی تمام فنجانها را

در هم بریزی

چیزی از آب در نمی آید

من ستاره ام را

از تک تک شاخه های این درخت

آویخته ام

شاید

کلاغی که بارها سرش گیج  رفته است

آن را

در گودی چشمان تو

هنگام خوردن قهوه ای تلخ

چال کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 10:22  توسط نودهی  | 

جنگ

مرداد فصل سردیست

وقتی تاریخ ،

در گیسوی تو رها شده باشد

ویابوها

در لابلای خدایان رنگ پریده ترسیم شوند.

حتی

به شورش تیمور نمی اندیشم

جایی ،که نیمکت های سنگی

استکان خالی سر می کشند

و کلاغها بوی گندم می دهند

 ...

مرداد فصل سردیست

وقتی

تنها یک جفت چشم آبی

تاریخ جنگ را در ذهنم ترسیم می کند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 17:47  توسط نودهی  | 

مطالب قدیمی‌تر